For never , for nothing

۴۱ مطلب توسط «‌‌دُر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌» ثبت شده است

من مدت‌هاست که در سیلاب غم افتاده و توان گریز از آن را ندارم . باشد که در این اندوه ویران کننده ، آرام بگیرم .

حس میکنم دنیا خالیست ، مگر تو چند نفر بودی!؟

​​​​​​صبحونه ــَـت شده سیگار و قهوه .

Like feels like what ? nothing literally nothing there's no more poetry vibes that we want to say it's just shitty 21century vibes

باور بفرمایید پوچی به ما نیشخند نمی‌زند ، بلکه به داشتن و نداشتنی که داشتنش را نداشتن و هستی و نیستی که نیستی‌اش را هستی کرده پوزخند می‌زند ، بویش هم که هنوز در هستی پیچیده و خفه‌مان کرده .

بگا رفته را تدبیر نیست .

مسئله همین جاست .. او کجاست؟

-

می نویسم از تو ! از چشمان شب دارت ، از خرمن های شلاقی ات ، از بوی عطرت . در گوشه کناره خاطرات به دنبالت قدم بر می دارم . لرزش بدنم از سوز سرما ، گرمای تنت را تقلا می کند . آینه مقابل من را خسته و نا امید جلوه می دهد . از تو ناراحتم ، در فکر توعم . سومین نخ سیگار را در دست می گیرم و سعی دارم آتش فندک را با او پیوند دهم . دستانم به لرزه آمده است ، شاید یک قوطی کنیاک در کنار سیگار و خستگی تاثیر گذار باشد . 

زنگ دوم ، چشات و با خودکار قهوه ای هستی کشیدم . میگفتی سیاهِ ، مثل احوالت .. ولی من قهوه ای می دیدم سیاره چشمات

-

کاش صدات انقدر قشنگ نبود ، کاش هرم نفسات تو چند متریم دم نمیشد . 

-

تو مترو ، هندزفری تو گوشم ، چشام بسته ، سر فاطیما رو دوشم .. حالمو بهتر کرد 

-

یک سالگی اینجا . خستم 

هوا سرد است و بارانی ، در انتهای بن بست استقلال در کنار دکه ی سفید رنگ روزنامه کافه ای دنج به تازگی واقع شده . چند روزیست بی وقفه و فارغ از واقعیت بر صندلی چوبی ای نشسته و در خیال خود به دنبال تو می گردم . من خسته ام ؛ آن زمان که سوز سردی می وزید نالان یقه پالتوی مشکی رنگم را سفت چسبیده بودم و به زمین و زمان حرف نثار می کردم ، اکنون در زیر سایه بان قرمز رنگ نشسته ام و با بدخلقی قهوه ام را مزه مزه می کنم ، سیگار هایم تمام شده و من عاجزانه نسخ یک نخ سیگار را برای رهایی از تو ، دوباره و دوباره طلب می کنم . حال و هواییست شهر عاشقی مان ، گفته بودم چشمانت روشنایی زندگیست ؟ چند بار بودنت را فریاد زدم ؟ ده بار ؟ صد بار ؟ نمی دانم .. سعی دارم با مدادی تراشیده شده بر دفترم چشمان شب دارت را نقاشی کنم . من ناتوانم در مقابل زیبایی تو .. این را هم گفته بودم بودنت حکم زندگیست ؟ حال با نبودت مانند طفلی گمشده در جستجوی تو پرسه میزنم . من تو را می خواهم .. نه عکس های سیاه و سفیدت را .. نه پیراهن آبی رنگت را .. برای بار دوم در نیمی از روز خسته ام .. شاید اگر به خانه بروم و کمی در خانه عاشقمی مان جولان خیالت را دهم ، آرام شوم .

انسان صاحب درد است .
من هم درد دارم ..
درد وجود بی قرارم !
درد رد اشک های به جا مانده روی گونه هایم
درد کلمات نا گفته در جاده پوچ مغزم
درد خودکشی روحم و هزاران کالبد در منی دیگر .
درد بی نصیب شدنم از همه این لبخند ها
و هزاران درد دیگر که گفتنشان تنها تو را الوده عذابی ممکن میکند و من را غمگین تر .


هشدار :
انسان صاحب درد است !