انگار وزن همهی نگرانیها روی پلکهام نشسته ، خواب رو از چشم هام ، جون رو از تنم دزدیده و سقف اتاقم ، تنها شاهد بیصدای این فرسودگیه .
چاره ای هم در گِرو رهایی از این منجلاب نیست . پس می نویسم ، می نویسم ، می نویسم و سه نقطه وصل به نوشتن هایی که در معنا ، سر و ته و گوشه و کناره ای ندارند . البته دارند اما خب چرندیات ذهن و توهمات قلب است ، یک شوق بی قرار .
این روزها درس هم میخونم ، پریشب زدم تو گوشم ، یقه ام و سفت چسبیدم ، هوار زدم « تنه لشت و جمع کن » . پس تنه لش ام و جمع کردم و به سان یک دیوانه همراه با موزیک چاک شولدینر ، تست زدم و تست زدم و تست زدم .. خون دماغ شدم . رگ های سرم پیچ در پیچ ، خشم و اتصال می داد .. آره .. این روزا ها خشمگین ام . حق دارم !
در مرز اخراج شدن هم هستم ، واژه سیاست در بیان همیشگیم و انگشت اشاره ای که همیشه در کنار صدای بلندم همراهِ ، دیروز کار دستم داد .. راضیم ! همون جایی که بابا خندید ، همون جایی که مامان پرسید « آخر کار خودتو کردی ؟ راحت شدی ؟ » و سر تکون دادم و خندید .
OCD هم من و در جلد انسان بودن ، راحت نمی ذاره . میخوام شلخته باشم ، میخوام اهمیت ندم به دستایی که شستی و حالا برای دست دادن جلوم گرفتی ؟
تقریبا ۲۰ صفحه از دفتر ژورنالم و که حاوی نوشته ها و اشعارم و بوسه لب هام بود و کندم و به درک واصل کردم و مجدد نوشتم اما بجای ت ، ب نوشتم و دوباره کندم و نوشتم .. حالا هم میترسم روش کلمات و پیدا کنم مبادا کثیفی و نامرتب در بیاد .
کلا کلافه ام ، تمرکز هم ندارم ، چرت و پرت هم کمتر میگم ، به کسی هم فکر نمیکنم ، دلتنگ کسی هم نیستم ، به کسی هم پیام ندادم ، زندگی و در خودم و کتابی که میخونم خلاصه میکنم و گاه زیر زیرکی سیگار و در میارم و به لب می اندازم ، دود رو حبس میکنم و از لب هام بدرقه میکنم .

