من مدتهاست که در سیلاب غم افتاده و توان گریز از آن را ندارم . باشد که در این اندوه ویران کننده ، آرام بگیرم .
انسان صاحب درد است . من هم درد دارم .. درد وجود بی قرارم ! درد رد اشک های به جا مانده روی گونه هایم درد کلمات نا گفته در جاده پوچ مغزم درد خودکشی روحم و هزاران کالبد در منی دیگر . درد بی نصیب شدنم از همه این لبخند ها و هزاران درد دیگر که گفتنشان تنها تو را الوده عذابی ممکن میکند و من را غمگین تر .