غزلِ حافظِ شیرینخوان در مجلسِ رندان
شنیدی که چه گفت با یارِ چهرهسار و زیبا
می نویسم از تو . از خلت گذشته ، از وهم صدایت ، از مودت آغوشت ( هرچند دور ) ، از امواج خرمن هایت ، از سیه سیاره چشمانت .. برای تکدر و تنگدلی هزاران واژه فاصله بینمان . شوق تو همراه من است ، بوسیدمت ، تو را پندار ها داشتم ، نیازت کردم و در بیت الحزن خیالم تو را محفوظ ماندگار ساختم . نتوانم ؟ ناتوانم ؟ یا چیده نمی شود مزاجم .