بشتابید ! بشتابید !
یقه ام را سفت بچسبید و در نگاهم فریاد زنید . متهمم کنید ، جرمی دستم دهید و به اعدامی از بهاییت ها وادارم کنید . تبرئه هم شدم مرا خفقان ، به دام بیندازید و صدایم را خاموش کنید ، مِهرم را باطل کنید ، عقل وهم شده ام را دور بیندازید و در چاله ای به خاک بسپرید .
یک خواهش دیگر هم دارم ! قلبم را هم به نیستی و نابودی برسانید . قلبی پوشیده از جریان که به واسطه تباهیت گفتار ، قندیل بسته است ( البته قندیل اویی بود که خیالش مرا گول زد ) . هزاران گولهِ ی گول مرا پشیزی پشیمان نکرد . اما کاش سرنوشت چرکین مرا در بند پاک عشق می انداخت . البته در بند هستم ، راهمم باز است و جاده ام دراز اما از مسیر انزوا تا انزجار ، فاصلهای نیست از اینجا که منم .
منی که منم . تویی که تویی .منی که تو را . تویی که مرا و صد هزاران البته تویی که مرا در آسمان ها میگردی و من ؟ من .. من در زیر آوارم .
