For never , for nothing

در این لحظه ، از همه چیز بیزار بود .

از خود ، از دنیا ، از گلدان مقابلش ، از کتاب های خوانده نشده روی میز ، از آدم های خود پسنداطرافش ، از بوی عود پرتقالی نیمه سوخته .

تا یک قدمی مرگ رفته بود ، اما به نظر می‌رسید که آنجا معطل مانده و درسکوت با آخرین فنجان چای لیمویش ، زیر تلالو نور ماه ، در سکوت برای جرعه‌ای امید له له می‌زند .

انسان صاحب درد است .
من هم درد دارم ..
درد وجود بی قرارم !
درد رد اشک های به جا مانده روی گونه هایم
درد کلمات نا گفته در جاده پوچ مغزم
درد خودکشی روحم و هزاران کالبد در منی دیگر .
درد بی نصیب شدنم از همه این لبخند ها
و هزاران درد دیگر که گفتنشان تنها تو را الوده عذابی ممکن میکند و من را غمگین تر .


هشدار :
انسان صاحب درد است !