در این لحظه ، از همه چیز بیزار بود .
از خود ، از دنیا ، از گلدان مقابلش ، از کتاب های خوانده نشده روی میز ، از آدم های خود پسنداطرافش ، از بوی عود پرتقالی نیمه سوخته .
تا یک قدمی مرگ رفته بود ، اما به نظر میرسید که آنجا معطل مانده و درسکوت با آخرین فنجان چای لیمویش ، زیر تلالو نور ماه ، در سکوت برای جرعهای امید له له میزند .