در خیالم که زندگی می کنیم ، صبح ها با حصار تو ، چَشم باز میکنم و لبخند را پرتو نگاهت میکنم .
می بوسمت ! اسیر آغوشت می شوم و هوسم را باده ی دستانت میکنم . حرف که در دهان به مزه می آوری ، صدایت به سان لالایی مرا خواب آور عطرت می کند . هنر دستانت مرا فاحشه ی الهامت و بوسه هایت رنگ را بر بومِ تنم پیاله میکند . دیده ات که میکنم در خاک سیاره چشمانت خودم را جوانه ای سبز ، پیچان و ماران ، دنبال میکنم . سبز می شوم ! آب و هوایم که میدهی ، گل میدهم و سنبل میشوم .
گستره ام را سیر که می دهم ، چروک دو بالای ابرویت چون خشکی برهوت ، تشنه است . قبله می بندم و جانش میدهم .
دست در موهایم سو می دهی ، هرم بازدم ات را در فاصله ی سیمایم پهن میکنی و مرا باج ده خود میکنی . حس شوریده از من می رود ، انگشتانت را که قرص در موهایم آواز می دهی ، هوره ام می ریزد و طغیان می گوید ( عجب دست هایی داری ! شبیه بوسه ) ...
بیدار شو بیدارشو بیدارشو بیدارشو بیدارشو بیدارشو بیدارشو بیدارشو .
در خواب بودی و پرند ها داشتی !

بالاخره مشکی نیستتتتتتت